امروز رفتم پیش بابام! اول گله کرد که قرار بود صبح زودتر بیای وبعدش واسه ناهار باقی مونده مرغ سوخاری خودش رو گرم کرد وگفت توام میخوری که قطعا گفتم نه و بعدش نشست نون پنیر خوردو بازم بهم بیسکوییت ساقه طلایی تعارف کرد...(واسه همین گفتچرا زودتر نیومدی!)ازونطرف نمیدونم چرا ولی برگشتم گفتم میخوام برم امریکا و عشقحال کنم و پول درارم و شوهر کیلویی چند؟ البته شوهر با عشق!! بعدگفت تو خواب ببینی:) فاکینگ تو خواب ببینی...موندم...انقدر که نتونستم جوابشو بدم و وقتی برگشتم خونه زنگزدم پیتزا و سیب زمینی و نون سیر اوردن و با better thingsدیدمو دیدم عه حتی بابای بد اینام از بابای بد من بهتره...میترسم با کردیتم اونجا یه کارایی کرده باشه و جدا نمیدونم بایدچکار کنم...دوتا از جمله های طلایی بابام که درموردشون سکوت کردم:من از ۱۶ سالگی گفتم درس نخون برو کار کن و درجای دیگر معتقدنهیچکس تو ایران به جایی نمیرسه و کارفرماها حتی کارهای دولتیرابطه جنسی میخوان... خب من ۱۶ سال هیچی ندون دقیقا توهمچین وضعیتی بایستی چکار میکردم؟!دومین جمله مهتاب دخترداییم خیلی باهوشه چون ایتالیاس و دارهدرس میخونه...مهتاب بیشتر از ۱۰۰ میلیون از مامانش اینا گرفته واونجا داره خوش میگذرونه و حتی غذا بلد نیست بپزه و کار خونه امنمیدونه چیزی که بابام بهش گیر میده:) ولی باز اون بهتره و شت همین الان میخوام جیغ بزنم:)))و ببخشید یه سومی ام داره اقا یادش افتاده میخواد برگرده ایران کهمصادق بارز به ما که رسید'>رسید وا رسیده!:))
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی
تاريخ: جمعه
9 ارديبهشت
1401 ساعت: 4:43